جلال الدين الرومي
81
فيه ما فيه ( فارسى )
مقرّيم . اشتر را گفتند كه از كجا مىآيى ؟ گفت از حمّام گفت « 1 » از پاشنهات پيداست 155 . اكنون اگر ايشان مقرّ حشرند ، كو علامت و نشان آن ؟ اين معاصى و ظلم و بدى همچون يخها و برفهاست « 2 » ، تو بر تو جمع گشته . چون آفتاب انابت و پشيمانى و خبر آن جهان و ترس خداى درآيد آن برفهاى معاصى جمله بگدازند . همچنانكه آفتاب برفها و يخها را مىگدازند . اگر برفى و يخى بگويد كه « من آفتاب را ديدهام و آفتاب تموز بر من ، تافت » و او برقرار برف و يخ است هيچ عاقل آن را « 3 » باور نكند . محالست كه آفتاب تموز نيز بيايد و برف و يخ بگذارد « 4 » . حق تعالى اگرچه وعده داده است كه جزاهاى نيك و بد در قيامت خواهد بودن امّا انموذج آن « 5 » دم به دم و لمحه به لمحه مىرسد . اگر آدميى را شاديى در دل آيد جزاى آن است كه كسى را شاد كرده است و اگر غمگين مىشود ، كسى را غمگين كرده است 156 . اين ارمغانهاى آن عالمست و نمودار روز جزاست تا بدين اندك آن بسيار را فهم كنند همچونكه از انبار « 6 » گندم مشتى گندم بنمايند مصطفى صلوات اللّه عليه « 7 » 157 به آن عظمت و بزرگى كه داشت شبى دست او درد كرد . وحى آمد « 8 » كه « از تأثير درد دست عباس است » كه او را اسير گرفته بود و با جمع اسيران دست او بسته بود « 9 » . و اگرچه آن بستن او به امر حق بود ، هم جزا رسيد تا بدانى كه اين قبضها و تيرگىها و ناخوشىها كه بر تو مىآيد از تأثير آزارى و معصيتى است « 10 » كه كردهاى . اگرچه به تفصيل تو را ياد نيست كه چه و چه كردهاى اما از جزا بدان كه كارهاى بد بسيار كردهاى و تو را معلوم نيست « 11 » كه آن بد است يا از غفلت يا از جهل يا از همنشين بىدينى كه گناهها را بر تو آسان كرده است كه آن را گناه نمىدانى . در جزا مىنگر كه چقدر گشاد دارى و چقدر قبض دارى ، طبعا قبض جزا معصيت است و بسط جزاى طاعت است .
--> ( 1 ) . ح : گفتند كه ( 2 ) . ح : همچون برفهاست و يخهاست ( 3 ) . ح : اين را ( 4 ) . ح : بتابد و برف و يخ نگدازد ( 5 ) . ح : امّا نموذج آن نقد در دار دنيا ( 6 ) . ح : انبارى ( 7 ) . ح : ندارد ( 8 ) . ح : الهام آمد ( 9 ) . ح : ( بود ) ندارد ( 10 ) . ح : و معصيت است ( 11 ) . اصل : ندارد